این روزها که تمام شد قول می دهم بی خبر بیایم سر وقتت .پیرهن سفید خط داری که برای تولد پارسالم خریدی بپوشم .عطر مردانه ای روی صورت تیغ کشیده ام بزنم و با یک دست گل رز که همه اش نیمه باز است بیایم جلوی
هنوز هم دو نفر را که می بینم شانه به شانه هم راه می روند..و دستانشان کیپ شده توی هم, قلبم تیر می کشد ,و میمیرم تا از جلوی چشمهایم دور شوند.تماشای اتفاقیه تصویر مات آدم ها ,از پشت شیشه های کافی شاپ
دوست دارم به مادربزرگم بگویم قصه های شیرینی که برایم از زندگی تعریف کردی هیچ کدامشان راست نبود.دوست دارم باز خرس خوابالو ی بغلش شوم و با پشت انگشت شقیقه ام را نوازش کند و بگوید عشق حسی بی خاصیت است